گردآوری داستان کوتاه آموزنده_12
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:33
شبی، برف فراوانی آمد و همهجا را سفیدپوش کرد. دو پسر کوچک با هم شرط بستند که از روی یک خط صاف، از راهی عبور کنند که به مدرسه میرسید. یکی از آنان گفت: «کار سادهای است!»، بعد به زیر پای خود نگریست که با دقت گام بردارد. پس از پیمودن نیمی از مسافت، سر خود را بلند کرد تا به ردپاهای خود نگاه کند...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_11
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:32
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند. بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_10
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 6:15
سر ادموند هیلاری (Sir Edmund Hillary) نخستین کسی بود که در 29 ماه می سال 1953 از کوه اورست به عنوان مرتفع ترین کوه دنیا بالا رفت. با این حال مادامی که انسان اقدام به خواندن کتاب او تحت عنوان«مخاطره بزرگ» نکرده باشد، متوجه نمی شود که هیلاری برای تسخیر قله اورست ناگزیر از رشد کافی برای اجرای این امر خ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_9
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 6:14
مردی در یك خانهی كوچك، با باغچهای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همهی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمنها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظرهای دلانگیز داشت و سر...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_8
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 6:13
ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عدهای دیگهای بزرگ را روی اجاق ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_8
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 6:00
یک شب مردی مست به ایستگاه قطار می رود و از یکی از دوستانم می پرسد: «کجا می توانم برای دختر کوچکم یک هدیه بخرم؟ او یازده سالش است و من دلم می خواهد چیزی برایش بخرم». دوستم پرسیده بود: «چرا می خواهی به او هدیه بدهی؟» مرد مست پاسخ داده بود: «معلوم است، می خواهم او را خوشحال کنم.» او گفت: «می شود هدیه ا...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_7
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 6:00
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میداد که چگونه همهچیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخممرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت میآید؟ جوش شیرین چطور؟ ن...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_6
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:59
شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب میرود». گفت: «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب میرود». گفتند که: «فلان کس در هوا میپرد!» گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد». گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود». شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میشود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_6
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:58
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. در...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_5
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:58
ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند سپس... نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که به...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_4
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:57
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش ق...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_3
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:50
وقتی که نوجوان بودم، شبی با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما خانواده ای پرجمعیت ایستاده بود.به نظر می رسید وضع مالی خوبی ندارند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجا...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_2
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:49
سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟ او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم. حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت. در یکی از بندهای یک کتاب...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_1
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:47
استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سؤال را مطرح میکند؛ «شما در قطاری نشستهاید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرمازده شدهاید، حال چه کار میکنید؟» دانشجوی بیتجربه فوراً جواب میدهد، من پنجره کوپه را پایین میکشم تا باد بوزد. اکنون پروفسور میتو...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_1
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 5:46
جنگ جهانی اول همچون یک بیماری وحشتناک، تمام دنیا رو فرا گرفته بود. در میدان نبرد، یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت : اگر ب...