گردآوری داستان کوتاه آموزنده_31
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 15:31
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_30
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 15:29
بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام "لبخند...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_29
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 13:32
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم : باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرفهای من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمیدانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمیشد. هرطور بود باید به او میگفت...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_29
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 13:31
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت.....
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_28
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 13:29
بالاخره روز بازنشستگیام رسید. آخرین روزی که مشغول کار در این بیمارستان قدیمی هستم. حس غریبی است. هم باید با شغلی که دوستش دارم خداحافظی کنم هم از زیر یک عالمه فشار و سختی کار راحت میشوم. دوری در بخش زدم، پزشکی که امروز در بخش بود با لبخند سراغم آمد. سپیده زایشگاه بدون تو میشه یه جای ترسناک، بدون...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_27
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:19
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را. تمام مهریـه ی سنگینت را میباید ببخشی . زن با کمال میل میپذیرد. در دفترخانه مرد رو به ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_26
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:18
دکتر مرتضی شیخ، متولد ۱۲۸۶ هجری شمسی، یکی از مفاخیر حقیقی شهر مشهد است که علم خود را صرف خدمت به دورافتاده ترین مردم کشورش نمود. داستان زیر بازگوکننده ی گوشهای از کرامت و بزرگی روح اوست : دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود میانداخت و چون حق و...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_25
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:17
فویر در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت. بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست. سمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زد. مقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشید. بلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کرد. گلوله به خطا رفت و طن...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_24
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:16
همه چیز از هامبورگ شروع شد؛ شبی در تابستان 1988، زمانی که هلند 2-1 آلمان را در نیمه نهایی جام ملت های اروپا شکست داد. در هلند، ملت آرام این کشور خودشان هم شگفت زده شده بودند. بیش از نه ملیون هلندی، بیش از 60 درصد جمعیت کشور، به خیابان ها ریختند تا این پیروزی را جشن بگیرند. با این که بازی سه شنبه شب ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_23
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:15
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد ..... بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت. چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خا...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_22
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:14
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد. راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، و...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_21
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 7:13
چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند میخواستند با هم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد. ١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند....
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_20
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:39
این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است: شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از ب...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_19
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:39
شاگردان از استادشان پرسیدند: سفسطه چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! استاد گفت: نه، تمیزه. چ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_15
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:40
هر چند ممکن است که فردی بدین نام وجود خارجی داشته باشد اما این همه قصه و داستان غیر ممکن است برای یک نفر به وجود آمده باشد، لذا آنچه محتمل ترین حالت است، علاقه ی مردمان قدیم به ارتباط دادن هر داستان شیرین و خنده داری به ملانصرالدین با چارجوب های شخصیتی خاص خود باشد. داستان هایی که در آن فردی احمق (و...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_18
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:37
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_17
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:36
من ایجاد کرده است. من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم «وز» شرکت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_16
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:35
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیس...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_14
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:34
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیای...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_13
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 17:34
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیای...