خرید بک لینک

 

شبی، برف فراوانی آمد و همه جا را سفیدپوش کرد. ‏دو پسر کوچک با هم شرط بستند که از روی یک خط صاف، از راهی عبور کنند که به مدرسه می رسید. یکی از آنان گفت: «کار ساد‏ه ای است!»، بعد به زیر پای خود ‏نگریست که با دقت گام بردارد. پس از پیمودن نیمی از مسافت، سر خود ‏را بلند کرد ‏تا به ردپاهای خود ‏نگاه کند. متوجه شد که به صورت زیگ زاگ قدم برد‏اشته است.

دوستش را صدا زد ‏و گفت: «سعی کن که این کار را بهتر از من انجام دهی!»

پسرک فریاد ‏زد: «کار ساده ای است!»، ‏بعد سر خود ‏را بالا گرفت، به درِ مدرسه چشم د‏وخت و به طرف هدف خود ‏رفت. ردپای او کاملاً صاف بود.شعرگان

برچسب: نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:33

صفحه بندی