خرید بک لینک

 

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشتمردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودندشاگرد ابوسعید گفتتو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.

همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابوسعید رسیداو از سخنرانی خودداری کردمردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردندابوسعید پس از مدتی گفت:

هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.


شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 5:58

صفحه بندی