گردآوری : داستان کوتاه آموزنده_69 - تاریخ: 1402/9/9 ساعت: 17:45
  شعر جالب یک بچه آفریقایی با استدلال شگفت انگیز. این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده. توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.   وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم. وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم. وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
گردآوری : داستان کوتاه آموزنده_68 - تاریخ: 1402/9/9 ساعت: 17:44
    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ‏ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. ‏مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زياد...
گردآوری : داستان کوتاه آموزنده_67 - تاریخ: 1402/9/9 ساعت: 17:43
    مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چه کار کند. تصمیم گر...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_66 - تاریخ: 1402/9/8 ساعت: 16:17
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود. دوي ماراتن در تمام المپيك ها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش مي شود.  كيلومتر آخر مسابقه بود دون...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_65 - تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 11:58
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکويیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.   مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 10:36
  مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 10:36
  مردي در يك خانه‌ي كوچك، با باغچه‌اي بزرگ و بسيار زيبا زندگي مي‌كرد. او چند سال پيش در اثر يك تصادف، بينايي خود را از دست داده بود و همه‌ي اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر مي‌برد. گياهان را آب مي‌داد، به چمن‌ها مي‌رسيد و رزها را هرس مي‌كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاييز، منظره‌اي دل‌انگيز داشت و ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 10:35
    از مردي مذهبي كه ايمان راسخي به خداوند داشت لطيفه‌اي حكايت مي‌كنند. او هر روز خداوند را دعا و نيايش مي‌كرد و معتقد بود اگر جايي مشكلي بروز كند، خدا او را از مهلكه نجات مي‌دهد. يكي از روزها بارندگي شد. روستاي مرد را سيل گرفت و همه شتابان پا به فرار گذاشتند. چند نفري سوار بر اتومبيل از كنار خانه‌ي...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_61 - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 12:45
در یک شب سرد زمستانی یک زوج  وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند … بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار ه...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_60 - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 12:45
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:  درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی....
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_60 - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 12:44
  در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی لافلانت در واشینگتن دی سی شد (یکی از محله های ثروتمند در واشنگتن) و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض 42 دقیقه، 6 قطعه از بهترین قطعات کلاسیک باخ را نواخت .از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مت...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_59 - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 12:43
  جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد. هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد: «اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم». هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیش خدمت های رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_58 - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 12:43
توي کافه‌ي فرودگاه يکي بود که پشت سر هم سيگار مي‌کشيد؛ يکي ديگه رفت جلو گفت: - ببخشيد آقا! شما روزي چند تا سيگار مي‌کشين؟ - منظور؟ - منظور اينکه اگه پول اين سيگارا رو جمع مي‌کردين، به اضافه‌ي پولي که به خاطر اين لامصب خرج دوا و دکتر مي‌کنين، الان اون هواپيمايي که اونجاست مال شما بود! -  تو سيگار مي‌...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_57 - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 10:52
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحاشی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئو تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_56 - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 10:51
یکی از روزها،  پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند. از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نک...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_56 - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 10:51
دختر و پسر كوچكي با هم در حال بازي بودند ، پسر تعدادي تيله براق و خوشرنگ و دختر چند تايي شيريني خوشمزه با خود داشت. پسر به دختر گفت : من همه تيله هايم را به تو مي دهم و تو هم در عوض همه شيريني هايت را به من بده. دختر بلافاصله قبول كرد، پسر بدون اين كه دختر متوجه شود، قشنگ ترين تيله را يواشكي زير پاي...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_55 - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 10:50
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چند مليتي درآمد. در اولين روز كار خـــود، با مسوول كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: « يك فنجان قهوه براي من بياوريد ». ‏صدايي از آن طرف پاسخ داد: « شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي‌داني با چه كسي حرف مي‌زني؟ » ‏كارمند تازه وارد گفت: « نه » صداي آن طرف گفت: « من مدير اجر...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_54 - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 1:24
  پادشاهی بود که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه ب...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_53 - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 1:23
روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او ...
گردآوری داستان کوتاه آموزنده_51 - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 1:22
پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است. عمه گفت: آفرین، چه بچه واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد. دختر بچه از فردای آن دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر ماد...

برچسب‌های مرتبط

سایت شعرگان | وبسایت شعرگان | بلاگ شعرگان | وبسایت رسمی شعرگان | داستان کوتاه | داستان جذاب | داستان خواندنی | داستان خوب |