خرید بک لینک

گروه کٌر مدرسه برای اجرای کنسرت در مرکز شهر آماده شده بودهوا خیلی سرد بودچند ساعتی در هوای سرد منتظر ماندندمردم جمع شده بودندرهبر ارکستر برای رهبری گروه در جای خود مستقر شد.در این میان یکی از اعضای گروه با خود چنین گفت:


«در این سرما نمی توانم آواز بخوانمپنجاه نفر در گروه وجود دارد، اگر فقط دهانم را باز و بسته کنم، کسی متوجه نمی شود »...

 

و رهبر ارکستر کارش را شروع کرداما صدایی نشنیدچون آن روز همه مثل هم فکر کرده بودند.

 

نکته: اگر من نخوانم چه می شود؟این بزرگترین تحقیری است که یک انسان می تواند در حق خود انجام دهددر حقیقت معنی اش این است که: «من هیچ ارزشی ندارم» . وجود هر کس برای این دنیا ضروری است، و گرنه ما اینجا نبودیمبود و نبود ما برای این عالم مهم است و اثر گذارشما عظیم تر از آنی هستید که می اندیدشید.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 7:38

صفحه بندی