خرید بک لینک

توي کافه ي فرودگاه يکي بود که پشت سر هم سيگار مي کشيد؛ يکي ديگه رفت جلو گفت:

- ببخشيد آقا! شما روزي چند تا سيگار مي کشين؟

- منظور؟

- منظور اينکه اگه پول اين سيگارا رو جمع مي کردين، به اضافه ي پولي که به خاطر اين لامصب خرج دوا و دکتر مي کنين، الان اون هواپيمايي که اونجاست مال شما بود!

 تو سيگار مي کشي؟

- نه!

- هواپيما داري؟

 نه!

 به هر حال مرسي بابت نصيحتت؛ ضمناً اون هواپيما که نشون دادي مال منه 

 


شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 12:43

صفحه بندی