خرید بک لینک

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد.

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحاشی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئو تولستوی هستم.

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟

تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 10:52

صفحه بندی