خرید بک لینک

 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شداو پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بودبه محض دیدن دکتر، پدر داد زدچرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفتمتأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریع تر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهمشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:34

صفحه بندی